از شب هنوز چيزي در دهان ِ جيرجيرك ها مانده است!
تا سپيده نپاشيده بر كشيك ِ پنجره ها
بگذر از اين آبروي تنگ
كه پشت ِ خانه اسب آماده است!
رها شو از ترديدِ زانوهات
كه پير شدم
پير
در دهانْ درّه هاي اين ده
بس كه بوئيدمت پشت ِ اين كاهگل هاي قُرُق...
عشق در حوصله ي ده نمي گنجد.
***
سرمه حالا نكشيده
از شرق به مغرب چشم هاش ُ
و غلت ِ دلهره مي خورد حالا
كتف هاي دلدادگيشْ
در سكوت ِ تردِ اتاقي غيرتمند...
***
تا سپيده نپاشيده
- بي سرمه،بي آينه ، بي آبرو-
رها شو
كه اسب آماده است
و آفتاب كه بريزد
جز غيرت خشمگين ِ ده
هيچ بدرقه ي راه مان نخواهد بود!
قول
قول ِ من بود كه
گرمی از نان ات نمی رود ُ
خنده از روزهای خانه ات...
قرار ِ من بود
كه مردِ دغدغه های ساده ات باشم
در سرسامِ عبورِ سال های عاشقی...
***
لنگِ نان ماند
خانه ی ساده ات
در ازدحامِ اين سال ها
و من
مردِ خنده ای گرم نبودم
تا قرارِ عاشقانه ای سرانجام بگيرد..
***
از یادِ دغدغه هات برو
اين روزها كه مردها
حرف شان يكی نمی ماند!
مرا به ياد آر
وقت از وقت گذشته وُ
كارِ من از عاشقی همينطور!
گذارِ اين گُسل به استخوانِ من افتاده پيشتر...
***
كافی است خنده ای از تو
تا من دوباره باروت شوم
بپيچم ميانِ بادهای منجيلی و
گيرِجنگلِ تاريكِ گيس هات بيفتم دوباره...
من هدر برای تو كرده ام جوانيم را
هزار بار
هزار سال!
***
كار از كار نمی گذرد
حكم چرا نمی كنی
تا بهمن شوم
فرو بريزم
از سلسله جبالِ شانه هات هم باز ُ
اعتراف می كنم
كه بندِ موی تو مانده تمامِ عالم برام همچنانُ
اين
استخوان های من است
پاشيده ميان ِ غربتِ اسكله های دور..
دور..
دورِ دامانت
به يادم آر!
تجهيز
مشتی دروغ برای كودكم
كمی ريا برای همسايه
و مقداری خدا برای مبادا...
شايد
از پس سفره برآيد
شرافت ِ عرق كرده ام!