و این اتفاقی ساده نیست!
نه!
اینطور نبوده که جمع ِ خودم نبوده حواسم!
تو خوب بلد بوده ای که بریزی توی دلم خودت را...
تو، توی عکسهات
چقدر خوب جار می شوی
و من کلنجارِ چه می روم با خودم که:
" اتفاق خودش خود به خود می افتد" ؟
من،خیلی نصیحتِ دستهام کرده ام
که روی دیوار ننویسندت
و برای آنکه نداند کسی که اتفاقی افتاده
چقدر خنده که بستم به لب هام ُ
چقدر ترا درخودم قدم زدم با خودم...
و بین ِ خودم هم بماند که:
حالا چُو افتاده توی کوچه ها
که من دلم شهید تو شد خانوم!
و شیراز
حالا می دانم پُرازشعرهای عاشقانه چرامی شود!
٬٬٬
کاریْش نمی شود کرد
حالا که جمع ِ خودت کرده ای، حواسم را
و خوب این اتفاقی نیست:
که به آن راه می خوری
مرا که می بینی اتفاقاً!
دلم می سوزد برای دلم!
چقدر خنده که کندم از لبهام ،من برای تو
به شهادتِ هر که هست ُ
اشهدُ اَنَّ که بنویسیدم روی دیوارهای این شهر
مِن بعد و من
جام، توی عکسهای تو خالیست
چقدر...
برای اینکه بر گردم از اینهمه دوری ، دستم را کمی بفشارید.
به خورشيدهاي تلخ تاجيك
... واسبابِ ساقيگري آراسته بودند بسيار بار با تكلف " و لا خَوفًٌ علَيهم" به قدر ِ ذرّه اي حتا! چون از شراب فارغ شدند نشاطِ خواب كردند با دختران ِ تازه شكوفيده ... ٬٬٬ كشتي ها كه پهلو مي گيرند، گم ِ خانه پس خانه هاي شهر مي شوند ملواناني كه بر بازوهاشان تصوير ِ " فلاناً حَبيبا " خال كرده اند ! آفتاب ميان ِ خليج كه مي افتد ، دندانشان برق ِ طلا مي زند دشداشه هاي مست كه گندم ـ خنده هاي گرسنه مي خرند به " ثمن ٍ بخس ٍ دَراهِم " ! ٬٬٬ آغوش اگر مي فروشيد همگناهِ مرداني باشيد كه كتف هاشان داغ ِ كوه ـ آفتاب هاي بدخشان است و بازوهاشان خالْ خانه ي دختران ِ سمرقندي! در آبروكده هاي بدنام ِ بخارا بمانيد " عزيزً و مُكرَما " دور از خنده هاي خليجي ِ مرداني فاحشه كه برگْ انجيرهاي نجابت شان سال هاست كه از فراز ِ شرم اندام ها افتاده است! بهمن ۸۲ - امارات
گزارش گونه
توفیر نمی کند که تو باشی یا نه!
اینجا همه چیز در ادامه خود باقی است:
گنگِ خاکستری
همچنان در رطوبتِ جلگه های پیر
می گردد
و ابرهای مدیترانه هنوز
آوازِ کولی های ولگرد را خیس می کنند!
اینجا اتفاقی نیفتاده است...
تنها
گاه گاهی شاعران ِ این حدود
در کوچه کاغذهای شبانه شان
سگانه پارس می کنند!
این کار قدیمیه اما دوست داشتم بنویسمش...
سوگواره
سه خط اُریبِ گونه ها،
گیس ها چنگ می خورد تا انحنای گردنُ
ضجه می کند کسی:
" رولم آی...
آی رولم"
خون، ریز کرده از خراشُ
شانه تکان می خورد روبروی عکسی که منم:
" آی رولم...
آی"
٬٬٬
تو خاک گرفته کفشهات چقدر،
حالا که خیس ِ مردنم شده بادام هاتْ.
شعر بخوان
لابلای لاالهی مَردم
با بلند بلندِ پاشنه ها که می آیی!
کاش باران می آمدُ
می آمدی با چتر ـ سیاهِ من پوشیده ـ
ابرو کشیده تا شقیقه ها وُ
بوت می ریخت درون ِ تابوتُ
من دفن ِ کفشهات می شدم کاشکی!
٬٬٬
" آی...آی"
نمی گذارند شعر بنالم
حالا که خاک می بارند بر گودِ چشمهام.
گیس رها نکنیدم
روبروی عکسُ
" آی..."
ضجه نکنید اینقدر
تا ببینمش که می باردم از بادامُ
یک بیت ابــــــــــروشْ
سیاهِ من بماند همیشه!