اُورامی
ماه می باری از پاگرد پله ها که می پیچی!
گونه های نارنجی ات پیداست
از هاشور نرده هایی که می برندت هر روز...
نرسیده ی دری چوبی ،
ایستادنت را کِل می کشند
کلیدها در پاگرد...
***
تو
همیشه برای من زنی هستی
به هیأت کلمه:
ایستاده میان جوباره ای نرسیده ی زانوش.
و ماه کلمه ای خیس
که من سروده ام کنار پاهاش!
تو ایستاده می مانی آنقدر
تا هلهله کنم میان شعرکه:
" برقص تا آتش بگیرد آب ُ "
می رقصی تو،
تا ماه ببارد از پاهات بر من
که خیس تماشاتم هرروز
میان پله هایی که می برند
کلیدهایی آوازه خوان را
تا دری چوبی !