...!
یعنی که قفل خورد نفسهاش ُ
پرید گنجشکِ خنده هاش تا زمانی که ساعتِ خورشید می چرخد!
...!
یعنی که هیچ مانده حالا بر جایی که می نشست،
و هیچ نمانده از جای ِ پاهاش
بر زمینی که پشتِ پاشنه هاش می خزید...
مُرد!
تا خاک گرفته باشد انگشتِ بی انگشترش
زیرِخاک ُ
تا کم بیاید مردی
که قفل خورده بود خنده بر لبهاش،
مثل انگشتری که بر انگشتِ زنی می چرخد حالا
یکجای زمین!
مُرد!
یعنی که مُرد تا مُرده باشد.
صَدقَ الله العظیم!